شیمی عکاسی : نظریه و نقد پسا استعماری، امپریالیسم و استعمار و نظام های ارزشی آن را به چالش می کشد.

شیمی عکاسی: هومی بابا یکی از برجسته ترین نظریه پردازان پسا استعماری می نویسد: «رویکردهای پسا استعماری از دل شواهد استعماری کشورهای جهان سوم و گفتمان های اقلیت های درون تقسیمات جغرافیایی شرق و غرب، شمال و جنوب پدیدار شده اند... این رویکردها نگاه انتقادی خود را حول مسائلی چون تفاوت فرهنگی، قدرت اجتماعی و تبعیض سیاسی سامان می دهند تا آن لحظات متعارض و متزلزل درون «توجیهات» مدرنیته را نشان دهند» (بابا، 1999 به نقل از برتِنز: 256).


مطالعات پسا استعماری به جای تأکید بر اشغال نظامی و سیاسی سرزمین های خارجی توسط استعمارگران، سلطۀ فرهنگی و رسانه ای آن ها را مورد توجه و نقد قرار می دهد.

در قلمرو ارتباطات، مطالعات پسا استعماری همانند نظریۀ اقتصاد سیاسی، به سرمایه داری غرب به عنوان چارچوب مسلط قدرت رسانه ای جهانی، توجه دارد.

نظریۀ امپریالیسم فرهنگی [1] اگر چه بین نظریۀ اقتصاد سایسی و مطالعات پسا استعماری قرار می گیرد، اما در ذیل مطالعات پسا استعماری مطرح می شود. (لافی، 2007: 139). امپریالیسم مبتنی بر روابط فرا دستی و فرو دستی در سطح جهان میان کشورهای صاحب ثروت و قدرت از یک طرف و کشورهای توسعه نیافته و فاقد ثروت و قدرت از طرف دیگر، و ملازم سرمایه داری است. امپریالیسم نتیجۀ طبیعیِ سرمایه داری تلقی می شود.

هربرت شیلر، امپریالیسم فرهنگی را نوعی نفوذ اجتماعی می داند که از طریق آن، کشوری اساس تصورات، ارزش ها، معلومات و هنجارهای رفتاری و همچنین سبک زندگی خود را بر کشورهای دیگر تحمیل می‌کند. در این فرایند تأثیر گذاری و نفوذ اجتماعی، مضامین و محتوای رسانه ای چون فیلم سینمایی، سریال ها و برنامه های تلویزیونی و ماهواره ای، تبلیغات تجاری و ... بیشترین نقش رادارند.

بنابراین، امپریالیسم فرهنگی محصول مجموعه ای از فرایندهای اقتصادی و فرهنگی است.

سعید (1382) معتقد است امپریالیسم و استعمار، تنها یک فعالیت سادۀ انباشت سرمایه و کسب سود نیست، بلکه هر دو با صورت های مؤثر و نافذ ایدئولوژیک حمایت می شوند و از پنداره های خاصی استفاده می‌کنند؛ پنداره هایی مانند این باور که سرزمین ها و آدم های مشخصی وجود دارند که نیاز به سلطه دارند و به همان اندازه نیز تمنای دانشی که با سلطه مربوط است.

او با تأکید بر رابطۀ ذاتی و انکار ناپذیر فرهنگ و امپریالیسم، معتقد است که امپراطوری، از طریق فرهنگ، سلطه خود را نهادینه و این ایده را ترویج می کند که [انسان] شرقی حق ندارد حتی تاریخ خود را روایت کند. وی با اشاره به این که امپریالیسم تنها با روابط سلطه سروکار ندارد، بلکه نوعی ایدئولوژی توسعه و پیشرفت نیز با خود به همراه دارد، این ایده را که فرهنگ نمی تواند بخشی از امپریالیسم یا امپراتوری باشد، نقد می کند و آن را شگردی برای غفلت از ارتباط آن دو می داند.

ادوارد سعید:گفتمان شرق شناسی

«شرق شناسی»[2]اثر ادوارد سعید، نمونۀ بارز و ماندگارِ مطالعات پسا استعماری است که نحوۀ باز نمایی شرق در غرب را بررسی و نقد می کند. سعید در شرق شناسی ویژگی های گفتمانیِ آن بخش از دانش را توضیح می دهد که در قرن نوزدهم توسط محققان تعلیم دیده، سفر نامه نویسان، شاعران و رمان نویسان پدید آمد؛ دانشی که عملاً شرق را نه به عنوان جامعه و فرهنگی که بر اساس شرایط خود عمل می کند، بلکه همچون مخزنی برای دانش غربی ساخت. به زعم سعید، توصیفی که از این کشورهای استعمار شده ارائه می شد به گونه ای بود که آن ها را خواه جلوه می داد، آن ها را به عنوان تصویری منفی، به عنوان «غیر» یا «دیگر» می ساخت؛ تا تصویری مثبت و متمدن از جامعۀ غرب ارائه شود.

سعید مانند فوکو به چگونگیِ «باز نمایی» [3] علاقه مند بود؛ یعنی این که یک «دیگری» چگونه ساخته میشود. موضوع بحث وی «شرق» بود؛ یک مجموعۀ مکانی و فرهنگی نا آشنا که توانست در طول قرن ها توجه اروپاییان را به خود مشغول دارد و در میان آن ها ترس ها و هیجاناتی را دامن بزند.

سعید از راه بررسی نوشته های پژوهشگران، بایگانی های دیپلماتیک، سفرنامه ها و آثار ادبی نشان می دهد که چگونه اروپاییان در دوران پس از عصر روشنگری، نخست «شرق» را به گونه ای «نوشتاری» تصاحب کردند.

موقعیت فرودستی که شرق شناسی به شرق نسبت می دهد، همزمان در خدمت شکل دادن به موقعیت برتر غرب است. احساسی بودن، فقدان عقلانیت، بدویت و جباریت شرق، غرب خرد ورز، دموکرات، پیشرفته و ... را می سازد. غرب همیشه به عنوان «مرکز» عمل می کند و شرق یک «دیگری» حاشیه ای است که صرفاً از طریق وجودش، مرکزیت و برتری غرب را تأیید می کند.

استعمارگر دارای هویتی مستقل و متکی به خود نیست، بلکه هویت اش، دست کم تا حدی، از طریق تعامل با استعمار شده شکل می گیرد. هویت استعمارگر هیچ «منشأیی» در خود ندارد، و جوهری ثابت نیست، بلکه «معنایی» است که بر اساس تمایز تولید می شود. اگر چه این تمایز از قبل، و از طریق گفتمان های غرب در مورد شرق، شکل گرفته است (برتنز، 1382: 5- 264).

ال. تیباوی [4]نیز در نقد گفتمان شرق شناسی می نویسد: «اولاً، شرق شناسی مدرن، علیرغم پیشرفت های علمی، به میزان زیادی به همان انگاره های قرون وسطایی و اولیه دربارۀ اسلام وابسته است. ثانیاً، دانشمند شرق شناس فاقد تفکر روشن، معیارهای عینی، اعتدال، تسامح و احترام نسبت به نقطه نظرات مسلمانان است. ثالثاً، هیچ دلیل و مدرک قطعی و واقعی در نوشته های شرق شناسان در خصوص این ادعا وجود ندارد که اسلام و قرآن از کتاب های مقدس انجیل و تورات، اقتباس شده است» (همان: 58).

یکی از منابع گسترده و فراگیر باز تولید و اشاعۀ گفتمان شرق شناسی و انگاره سازی های منفی از اسلام و مسلمانان، رسانه ها هستند که به عنوان حلقۀ رابط ساختارهای کلان اجتماعی و گفتمانی و آگاهی های فردی عمل می کنند.

در غرب، رسانه ها اسلام را به عنوان خطر و تهدیدی برای جوامع غربی، و مسلمانان را به عنوان متحجر، بنیادگرا، افراطی و جنگ طلب به تصویر می کشند و جنبش های احیاگری اسلامی را تحت عنوان سازمان‌های تروریستی و بنیادگرا نامگذاری می کنند. در بازنمایی جهان اسلام از طریق کلیشه های شرق شناسانه، اسلام یک نوع «تهدید» [5] یا چالش نظامی و امنیتی برای غرب محسوب می شود.

این گونه برداشت های مردم غرب دربارۀ اسلام و مسلمانان، عمدتاً نشأت گرفته از رسانه هاست. رسانه ها به ساختن انگاره ای از اسلام کمک می کنند که مخاطبان شان را نسبت به دین، مشکوک و مظنون می‌سازند. عموم غربی ها اغلب از طریق تلویزیون، فیلم های سینمایی، مجلات، رادیوها و داستان های فکاهی خنده آور در روزنامه ها، اطلاعات غلطی دربارۀ اسلام به دست می آورند»